تبليغاتX
㋡ شــــ ــــوکولونــــ ـــه های مــ ـا ㋡

























㋡ شــــ ــــوکولونــــ ـــه های مــ ـا ㋡

εїз تــــــــــ ـــمام هستی من...باتـــــــــ ــــو بهار میشود...ای مهربانم εїз

یه دنیا حرف دارم از این دو ماه ...

از مراسم شب چله من و همسری بگیر .... تا هزارمین روز عاشق شدنمون . سالگرد عقدمون .ماهگردمون . روز ولنتاین . مسافرتمون به تهران و و و

اوووووووووووووووووووووووه چه طولی می کشه بخوام تعریف کنم

فقط بدونین که  روزی هزار بار خدا رو به خاطر نعمتی که بهم داده شکر می کنم...

شرح ماجراهای فوق الذکر در جلسه ی بعد  ـــــ برمیگردم

دست نوشته ی شنبه 13 اسفند1390ساعت 0:4 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلاااااااااااااااااااام بر و بچ وب  

احوالات خوبن ؟؟؟

مگه شماها امتحان ندارین که هی می آپین ؟ آیا؟!

بابا من که کم آوردم ازین امتحانا...

عارضم به خدمتتون که اینجانب سه شنبه (۲۰ دی) یک امتحان و پنجشنبه (۲۲دی) ۲ تا امتحان داشتم !

حالا شما خودتون حساب کنین چه جوری شبانه روز خودمو کشتوندم تا بتونم این سه تا رو بخونم در حد پاس شدن فقط!

آقا چشمتون روز بد نبینه.چهارشنبه شب پس از خوندن زیاد و کوبیدن سر بر دیفال ساعت رو برای ۶:۳۰ صبح کوک کردم که ۸ امتحان داشتم...و  به خواب عمیقی فرو رفتندم !

ناگهان چشمام باز شد و دیدم ساعت نوشته ۸:۱۵

به سرعت جت از خواب بیدار شدم و همسر بخت برگشته ره با یه هل بیدار کردم که : منـــــــــــــــــــو ببر دانشگـــــــــــــــــــاه

این شد که رفتم دانشگاه ... و هرچی جلوی مسوولین محترم آموزش زجه زدم و قسم دادم که بذارین امتحان بدم . تو راه کسی رو ندیدم تا سوالا رو ازش بپرسم ...اما قبول نکردن که نکردن و امتحانم رفت تا ترم آینده...

خیلی غصه خوردم .اما وقتی فهمیدم ریحون هم دیر رسیده و متوجه نبودنم نشده که بهم زنگ بزنه و منم ساعت رو برای ۶:۳۰ عصر کوک کردم و مثل همه ی شبای دیگه چک نکردمش  فهمیدم که حتما قسمتی بوده و شاید از یه خطر بدتری در امان موندم

این هم شرح حال عروسی  جامانده از امتحان که همه واسش دست گرفتن هی...

چه دل خجسته ای دارم من ...

د.ن : برای پسر بچه ی فقیری که این دوشنبه می خواد عمل قلب باز بشه دعا کنید.همین...

د.ن : بی قرارم خدا

دست نوشته ی یکشنبه 25 دی1390ساعت 1:54 PM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

با تمام شرمندگی و کوفتگی در اثر برخورد گوجه های شما عزیزان و فحش پرانی وبلاگی های سر کوچه و له شدن اینجانب من بازگشتم

حالا دســـــــــــــــــــــــــــــــس دسسس

میدونم همه تون ذوق مرگیدین! از قیافه هاتون تابلوس

اومدم بگم تعطیلات تابستانه (با 3ماه تاخیر البته) و شروه  ماه مبارک مدرسه بر همگان تسلیت ! نه ببخشید مبارک  

آی ترم اولیا , جونه همه فک و فامیلاتون روز اول مثل من نرین دانشگاه چون هیچکی نمیاد و ضایع میشین (البته من و ریحون که اون زمان ضایع نشدیم,نـــــــــه اصلا, اینو فقط برای شماها میگم ! )

و آی ترم غیر اولیا , شما هم غیرتا هفته اول نرین که استاد فاتحه ی ما شوهر دارای همیشه غایب رو  بخونه , اگه رفتین با من طرفین

و آی ریحون و سنا و ساقی و مهسا و الی و الهه و گیسو و تبسم و تسنیم و  ..... انقد اسم گفتن که یادم رفت چی می خواستم بگم!

راستی همه چی خوب و خوش و در امانه  و جای همه خالی و امسال هم همسری برنامه کار و دانشگاش مثل پارسال شد و خدا رو شکر

آهان! ادامه جمله دو تا قبل یادم اومد !  دلم براتون تنگیده

آمدم جانتان به قربانم....ولی حالا چرا 

راستی به نظرتون چرا دیر اومدم؟؟؟

دست نوشته ی پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 3:31 PM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلاااااااااااااااااام و عرض ادب به دوس جونانه خودم

خوبین خوشین ؟ الحمد لله ما هم بـــــــــــــعــــله

در کنار همسری دوران شیرینه {گوشه شیطان کره} نامزدی رو میگذرونیم...خیلی قشنگه که هر روز به یکی از آرزوهام میرسم!

مثل بودن همسری در کنارم تو روزهای تولد و زن و ... خیلی هایی که قبل اون نبودش !

اول اینکه خانومای گل گلاب و اونایی که مثل من سال اولی ان :

روزتــــــــــــــ ــــــــــــون مبـــــــــــ ـــــــــارک

الهی همیشه بهترین همسر و مهربون ترین مادر باشین

و اما دوم ...

افتادم تو دام بدبختی که بیا و ببین!

آخه یکی نیست بگه منه بدبخته مفلسه دانشجو چه کنم با ۵ تا کادو؟؟!

از قرار معلوم ! روز مرد که در راه است و امسال به جای یک پدر   ۳تا داریم !!!

حالا اون که هیچی .نور چشمان اند!     دو روز بعد از اون تولد خواهر شووریه...

و ازون جا که حسابی منو تو روز تولدم شرمنده کرد و خیلی خانومه ...منم باید خانوم باشم اون روز ... گویا !

و پنجمی که از همه مهم تره...۴روز بعد ازون اتفاق قبلی هم تولد همسری جونمــــــــــــــــــــــــــــهبی پولی که عمرا به جونه من افتاده باشه ... نــــــــــــــع! 

اینجانب باید سنگ تموم بذارم و تمام لطف هایی که شوکول روز تولدم داشت رو جبران کنم...

حالا من چی بپوشم ؟        من چه جوری سورپرایزش کنم آیا؟؟!

یه نفر کمـــــــــــــــــک !

 

دست نوشته ی چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 0:5 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلــــــــــــــام خانومای گل گلاب...

بعله بعله تشویق نکنین! بالاخره بنده هم اومدم گویا!

آقا من تسلیــ ــم! شوهر داری و داننشجویی و ورزشکاری سخته به خدا  وب داری هم که نگــــــــو!

از روز تولدم تا الان یه دقیقه آسایش نداشتیم...قبل عید که به خرید گذشت ...تا شد نوروز و دید و بازدید ها...

و بالاخره ۶ فروردین رسید  از این آرایشگاه به اون  آتلیه و... ساعت ها بعد یک عدد سوگول بانوی  و شوکول خان  اینجوری تحویل مهمونا داده شد...

بعله...جشن نامزدی مون بود و همه سنگ تموم گذاشتن...جای همگی خالی بود

و اما ازونجایی که اساتید کمی تا هیچی محترم بنده و اخیرا شادوماد مارو بیکار پنداشته و دوجین دوجین کار می دهند نمیدونیم چه نوع گلی بر سر بگیریم!  دریغ از کمی درک همسرداری!

بعد از همه اینا بدبختی دیگه ای شروع شد  به اسم گشودن پا! - گشایش پا !-یا همان پا گشای خودمون (!) که یقه ی ما زوج جوان آواره رو گرفت...خونه هر کی که بگین رو رفتیم .حتی آقای شجاع!

دیگه جونم براتون بگه که الان بعد از گذشت ۱ ماه کم کم داره زندگیمون جا میفته و با برنامه پیش میره.لحظه های خیلی خوبی رو در کنار همسری و خانواده هامون گذروندم و تمام روزها خاطره اند

و این است قصه ی زندگی جدید من و شوکول...باشد که تک تک تون مخصوصا سعیده رو عروس کنم یه کم بخندیم!  سعیده :دیییییییییییییییییییی

 

ع .ن : همان عروس نوشت ! عروسی که جوگیر شده و با این اسم دنبال نوشت میده  :دی

ع.ن:عید همگی پساپس مبارک...فک کنم آخرین نفری ام که تبریک میگه

ع.ن :خوشجالم که اومدم به وب و کمی ازین روزا نوشتم...و اگه بتونم به وب همه تون بیام و ببینم چه کارا کردین خیلی خوشحال ترم میشم.اگه خبر خاصی تو این روزا داشتین لطفا شماره پستتونو بهم بگین تا زودتر بخونمش

ع.ن:خیلی خیلی خوب به درسای دانشگاهم میرسم و خدا رو واقعا شکر می کنم که ازدواج مانعش نشده

ع.ن:دوشنبه دوره قران خونه همسریه.تمام خانومایی  که منو هنوز ندیدن هستن و برام روز مهمی یه...دوباره افتادم رو همون بحثای زیبایی و ماسک خودمون )

ع.ن: دلم برای این ایکون تنگولیده بود گویا!

دست نوشته ی یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 0:39 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سینگول بلیکم دوس جونای گلــــــم Flower

به خدا روم سیاه سفید! یه دنیا کار ریخته  رو سرم که نتونستم بهتون سر بزنم یا آپ کنم

تازه این هفته دانشگاه من و همسری و کارای خونه تکونیه عید تموم میشه و یه نفس راحت می کشیم  والا !

همه ی خریدای عید و مراسم نامزدی مون هم مونده! من که هیچ تصمیم خاصی ندارم و تصور کنین  سوگول و شوکولی رو که بدون لباس رفتن مراسم نامزدی  (به همراه یک عدد پیژامه و دامن گل گلی)

امـــــــــــــــــــــــا... از هرچه بگذریم سخن تولد خوش تر است...

                      تولد تولد تولدم مبــــــــ ــــــارک

                                مبارک مبارک تولدم مبـــــــــ ــــــارک

 

بیا شمعارو فــ ــــوت کن....تا چند سال زنـــ ــــده باشی

بعـــــــ ـله...امروز تـــــــولدمــــــــــه  و من حسابی ذوق مرگیدم...امسال اولین سالیه که همسری دارم خیلی خیلی مهربون که همیشه کنارمه و بهم دلگرمی میده

۲۲ اسفند روزیه که واقعا دوسش دارم...چون روز تولد من و امام زمان (در همون سال) یکی شد و من خیلی به خودم افتخار می کنم که لایق به دنیا اومدن توی اونروز بودم و هروقت که به شناسنامم نگاه می کنم تاریخ ۱۵ شعبان بهم میگه که خدایی هست که هنوز عاشقته و تورو لایق بهترین چیزها دونسته 

 امشب همسری از نیشابور میاد (هفته پیش ۱روز بیشتر موند تا این هفته ۱روز زودتر بیاد و برام جشن بگیره)  من هنوز نمیدونم چه خبره!  فقط خونه رو مرتب کردم و بعد هم حاضر میشم...میدونم که امشب دوتا خانواده دور هم هستیم و شوکول همه چی رو با مامانم هماهنگ کرده ! اما بدجنس هیچی بهم نمیگه تا سورپریز بشم! لجم داره درمیاد!

 

اینم از عکس تولد ! پیشاپیش!

 (اون روبان قرمزه سمت چپ منم .اون کلاه داره وسط هم شوکوله ...بقیه هم که سرگرمن!)

خوب دیگه برم حاضر شم که مهمون داریم یه عالم....                                                    

                                                                                                      به امید دیدار

 

د.ن: دیروز  ریحون و سعیده و پریسا و بهاره جون بهم یه لباس آبی ناز و یه شال که رنگ مورد علاقمه دادن به همراه یه کارت خوشگل مشگل ...دست گلتون درد نکنه عزیزای من 

د.ن: از همه ی دوس جونام به خاطر تبریکات ازدواج و آرزوهای قشنگی که برامون داشتین یه دنیا ممنــــــــون...هرچند کمه و جبران مهربونیاتونو نمی کنه

د.ن:از نبودنم عذرخواهی اما قول میدم به زودی بیام....نزنینم فقط Angry Elf

دست نوشته ی یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 6:36 PM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلااااااااااااااام عزیزای دلم  

خوبین؟؟؟ وای که دلم برای تک تک تون یه ذره شده بود...

دوس جونای گلم که تنهام نذاشتین و نظراتتون شادیمونو دوچندان کرد ...اومدم بگم که ما یعنی من و شوکول خان بعد از ۶۵۹ روز و سختی های زیادش ...

به عقـــــ ـــــد هم در اومدیـــــــــ ــــــــم

صبح روز دوشنبه ۲ اسفند ۸۹ بود که خانواده ی شوکولی عزیزم :) ساعت ۶:۳۰ اومدن دنبالمون و رفتیم حرم امام رضا (ع)

تو صحن دارالحجه بودیم که چادر سفید رو سرم کردن و مامانه همسری جانماز و قران و آینه رو برامون پهن کرد و ما آروم و سر به زیر نشستیم تـــــــــــا یکی از خادمین حرم برامون یه شاخه نبات به عنوان هدیه حرم آورد و کمی بعد...عاقد اومد  :) و به عنوان موکلمون آیات زیبای قران رو  خوند و یه عالمه برامون صحبت کرد و نصیحت های پدرانه ...

لحظات تکرار نشدنی و آرامش بخش و زیبایی بود که یادگارش قطره اشکی بود روی گونه های همه مون...من .همسرم .مادر و پدرهای عزیزمون و دو خواهر جدیدم که خیلی  دوسشون دارم :)

برای تک تک تون دعا کردم و هیچکس از یادم نرفت...

خدایا ممنونم که : چنان کردی سرانجام کار...تو خشنود گشتی و ما رستگار

 

د.ن: شوکول بالاخره این وب رو دیـــــــــــــــــــــد... فعلا همین قدر می تونم بگم که خیلی ذوق مرگیده

د.ن: خیلی این روزا سرمون شلوغه...هم ازدواج و هم دعوت های پشت سر هم خونه ما یا شوکول جون :) و دانشگاهم و کاره همسری و داوریاش...اوه اوه خدا به خیر بگذرونه

د.ن: اولین روزی که خونه همسری دعوت بودم تلفن خونه زنگ زد و گفتن آقای شوکول ارشد دانشگاه آزاد قبـــــــــــــــــــول شده....همسر عزیزم خیلی مبارکت باشه...دیگه چی از خدا می خوای هان؟؟؟

د.ن: پدر جونه جدیدم خیلی دوسم داره....تا میام خونه مون زنگ میزنه که بیا اینجا دلمون تنگ شده دهع! زود باش!  خدا بدجوری مراد دلمو داده.یعنی خیلی تو دل همه شون جا باز کزم....اونم بدون هیچ کاره خاصی

خدایا عاشقــــــــــــــــــــتم

د.م: اگه نتونستم نظراتونو جواب بدم یا بیام به وبهاتون یه کم دیگه صبر کنین ! همه جیره بندی شدین! روزی چندتا وب رو سر میزنم. اونم به قید قرعه...حتی شما دوست عزیز

د.ن: روز دوشنبه مراسم روبروکنون بود و جای همگی خالی....


ادامه مطلب
دست نوشته ی شنبه 7 اسفند1389ساعت 10:0 PM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلووووووووووووم دوستای گل گلابم

خوبین همگی؟؟؟ من که سرم حسابی شلوغ پلوغه! ترافیکی یه که نگو  والا!!!

اما از همه غر زدنا که بگذریم....میرسیم به امـــــــــــــروز

ولنتاین همگی مبــــــــــــــــــــــــارک دوس جونا 02000000

الهی که به همه زوجها خوش گذشته باشه و برای مجردها هم وقت بسیار است.....غصه نفرمایید

از قرار معلوم جناب همسری تا امروز نیشابور بودن و ساعتای ۸ شب رسیدن مشهد....منم که مدتها بود دنبال کادو و تزئیتات و جینگول کردنش بودم....تا اینکه از امروز عصر چشم به ساعت دوختیم که کی آقامون میاد

تا اینکه اومد عزیز دل  و یکی مثل جت  پرید بیرون! من بودم گویا!!!

اونجا بود که فهمیدم آقا خیلی زودترا رسیدن و خوشتیپ با یه کادو تشریف آوردن

دل تو دلم نبود اما اول خودم کادومو بهش دادم و خیــــــــــــــــــــلی دوسش داشت

منم که....بعد از کلی چشم بستن و اذیتهای همسر بدجنس کادومو گرفتــــــــــم.....

خیلی دوس داشتمش...خیلی  (عکساش تو ادامه پست هست)

و اما از همین تریبون اعلام کنم که برای من و شوکول مهم روز ولنتاین یا سپندگار مزدان (همون روز عشق ایرانیا ) نیست....مهم یه روز به  عنوان ابراز علاقه س و سعی در نشون دادن اون با هرچیز ممکن.

برای مثال وقتی فهمیدم امروز همسری چه طور با ماشینها و تاکسی های مختلف و پول از این کارت به اون کارت ریختنا و هزار بدبختی دیگه خودشو به من رسونده از همه چی بیشتر ذوق مرگیدم

{حرف درگوشی: شوکول عزیزم ....واقعا دوست دارم....آرزوی داشتن تو   بزرگترین آرزوهامه}

خوبه گفتم درگوشیه ها!!! دهع!

د.ن : این هفته دوسته عزیزم ساقی اومده بود مشهد....با ریحون و سعیده رفتیم حرم دیدنش....واقعا خانوم و مهربونه....ساقی جون دلمون تنگ میشه

د.ن: امروز آخرین دوشنبه دوران مجردی مونه گویا...از امروز شمارش معکوس شروع شد...چرا برام باور نکردنین این روزا؟! 

د.ن:خیلی از تعطیلات لذت می برم...ایشالا از فردا هم با شوکول میریم ادامه خریدهامون...کفش و کیف و ...

د.ن : یه پست درباره زیبایی بذارم آیا؟؟؟ ماسک ام طرفدارای زیادی پیدا کرده....هرکی مشتاقه از همینجا سوت بزنه ! نه ببخشید اعلام کنه !

بعدا نوشت:عکسای پست بله برون رو گذاشتم  رمز همون قبلیه


ادامه مطلب
دست نوشته ی سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 0:23 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سلاااااااااام و صد سلااااااام

اومدم خیلی زود! تند ! سریع ! بگم که فردا یعنی ۱۹بهمن ۸۹ قراره خانواده هامون و بزرگترای فامیل خونه ی عروس خانوم گل جمع بشن که مراسم کاغذ نویسی رو به سرانجام برسونن ....

و من الان اینجوریم  و وقتی یاد یه دنیا خونه تکونی و ماسک زیبایی (!) و پذیرایی می افتیم اینجوری می شم  

خدایا......استرس بدی دارم....حرفارو قبلا خانواده ها زدن. همه چی معلومه .اما بازم نگرانم یه وقت کسی چیزی نگه و ... 

و اینکه از نظر مامان بزرگا و بقیه بزرگای شوکول هم خوب و خانوم به نظر بیام و تو دلشون جا داشته باشم....خدایا اینم به خیر بگذرون....خواهش می کنم

جریانو فردا همینجا می نویسم دوس جونا....التماس دعا برای سوگول و ...

 

بعدا نوشت:

عروس چقد قشنگـــــــــــــــــه ایشالا مبارکش باد

دوماد خوش آب و رنگـــــــــــــــــه ایشالا مبارکش باد

اومدم بگم چه خبر بود امشب....

از امرو صبح که بیدار شدیم دیدیم یه برف سفید و ناز آروم آروم داره زمینو می بوسه...همه جا مثل عروس شده بود... کوچه ها و درختا خیلی ناز شده بودن....همونجا بود که زیبای خفته اس ام اس داد :سوگول جونم امیدوارم بختت مثله دونه های برف امروز , سفیده سفید باشه...

خیلی دوست دارم زیبای همیشه بیدار...(آخه 2 شب هم اس ام اس بدی بیداره! )

این روزا از ریحون و سعیده گرفته تا همین زیبای خفته تنهام نذاشتن و بهم روحیه دادن....عصر شد و با عجله با آقامون رفتیم که تو برفای قشنگ دفتره بله برون بخریم..نمیدونین کدوما؟؟ازون دفترایی که جلد خوشگل داره و مخصوص نوشتن تیکه های عروسیه

که همه چی به روایت عکس تو ادامه مطلب هست!

بعد هم بردیم یه خطاط برامون خیلی زیبا متنشو نوشت...ساعت 30/7 برگشتیم خونه و تند تند حاضر شدم...کارهای خونه رو با مامان کامل انجام داده بودیم و حمومم رفته بودم....نماز خوندم و لباس پوشیدم و به خودم میرسیدم

بزرگترای من اومدن(مامان بزرگا و پدربزرگام +خاله +عمه +دایی یه مامان که بزرگه فامیله )

تااا اینکه شد ساعته 30/9 و زنگ درو زدن....و من پریدم تو اتاق...از قبل مامان گفته بود که طبق رسم ما و اونا  من باید تو اتاق بمونم تا همه اون مطالب دفترو بخونن و امضا کنن و بعد من بیام...منم با کلی کلنجار و درگیری تسلیم شدم که عین فیلما بمونم تو اتاق

خنده بازاری بود ها....شوکول هم که کلی دست انداختم سر شبی

همه اومدن و کم کم صحبتا شروع شد...خانواده هامون همه چی رو از قبل هماهنگ کرده بودن و خوشبختانه هیچکس حرفی از مهریه و فلان و...نزد و همه از خوداشون می گفتن...تا اینکه دفترو (که با تزئینات تو سینی گذاشته بودم ) رو بردن و دایی یه مامان خوندش...بعد هم صلوات و آقا دوماد به عنوان نفر اول امضا کرد...اینا همه رو فکر نکنین گوش واستاده بودما!!!!نــــــــــــــــع!

بعد ازون مامان اومد دنبالم که پاشو بریم و شیرینی رو دور بگردون...

راستی برامون شیرینی باقلوا که تو یه ظرف چیده شده بود آوردن....رسم شب بله برون آوردن شیرینی باقلواس

انقد تا اون موقع استرس داشتم و حمد و الا بذکرا... و یس خوندم که نگو....خاطره هم نوشتم تا آروم شم

منم با کفشای پاشنه خداتا (!) رفتم تو پذیرایی...همه بلند شدن و سلام احوالپرسی کردم از یک کنار...با مادرشوورم روبوسی کردم و بقیه خانوما به علت پشت میزای مبل بودنشون دست دادم و به همه خوش آمد گفتم

بعد هم بهم یه صندلی نشون دادن (روبرو همه بود! ) نشستم اونجا...کمی بعد شیرینی باقلوا رو دور گردوندم....همه تبریک و آرزوی خوشبختی داشتن و تیکه انداختن به ما دوتا بدبخت کارشون بود

به شوکول که رسیدم یه شیرینی برداشت. یهو خالم با دوربین اومد جلومون و گفت واستین عکس بگیرم.شوکول یکی دیگه هم برداشت و عکسم گرفتیم...یهو شوکول بلند گفت: می خواین یکی دیگه هم بردارم؟؟؟

ماشالا زبونی باز کرده بود تا منو دیده ...تا قبلش که صداش درنمیومد....فک می کردم اصلا نیومده

اونجا همه کلی خندیدین و گفتن نخیــــــــــــــر! قندت میره بالا.همون 2تا بسه!

از طرف اونا هم عمه و خاله و دایی و عمو بزرگش با همسراشون اومده بودن...همه معلوم بود با چشماشون منو تحسین می کردن....آخه هم آراسته بودم و هم لباس خوبی داشتم..و تو خوشگلی هم که نگوووو (چه اعتماد به نفس کاذبی! )

خیلی نگام می کردن و لبخند روی لبای همه بود....شوخی می کردن. می خندیدین.به من ماشالا می گفتن...آرزوی خوشبختی میکردن و ...

خاله و مامان هم از شون پذیرایی کردن و ساعتای 30/11 بود که همه خداحافظی کردن و رفتن....بعد ازون شوکول خبر داد که خیـــلی همه خوششون اومده بوده از عروس و عمه اشم که هنگ کرده بود!!! بنده خدا خیلی تو مراسم بهم نگا ه می کرد و لبخند میزد....چشم برنمیداشت ازم!

شوکول همن که طبق معمول دورادور و به دور از چشم بقیه منو زیرچشمی....

که خاله آخر کاری مچ مونو گرفت و گفت :فهمیدم با چشاش باهات حرف میزد!!!

خدایا شکرت که همه چی به خوبی و خوشی سپری شد....بازهم هوامونو داشته باش تا پادشاهی کنیم....نه گدایی 

و به این میگن مراسم بله برون... که کاغذنویسی در اون انجام میشه....یعنی روی کاغذی تیکه ها و مهریه عروس رو می نویسن و همه امضا می کنن....برای دوس جونم "کاپوچینو"  که می خواست بدونه چیه

د.ن ::  یاسمین جون که می خواست بدونه روبرو کنون چیه...

 مراسمی که بعد از عقد  عروس میره لباس مجلسی قشنگی می پوشه و اصلاح هم می کنه و خودش یا آرایشگری موها و صورتشم کمی خوشگل می کنه و بعــــد...داماد و خانوادش میان خونه عروس تا آقای دوماد برای اولین بار خانومه خودشو بدون حجاب ببینه...و این همون روبرو کنونه

د.ن :نازنین حسابتو میرسم! حالا شوکول "افتاده تو دامه عاشقی....نفهمیده نفهمیده" هااااااااااان؟؟؟

د.ن : ساقی جون....منتظریمFlower

توجه! عکسهام باز نمیشم....چه کار کنم؟؟؟  سایت آپلود خوب می خوااااااااااام


ادامه مطلب
دست نوشته ی سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 1:21 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

سینگول بلیکم دوس جونا

دماغاتون چاقه آیا؟؟!  چایی هاتون داغه زیرا؟؟!

اومدم بگم بنده در صحت و سلامت کامل به سر برده و زنده ام! قابل توجه سنا و الی !

امروز پروژه طرح معماری مونو تحویل دادیم و بعد از 1هفته از قرنطینه در اومدیم...بنده نیز الان اینجوری ام

انقده آزادی حال میده که نگو...(تبریکات فراوان به سعیده و ریحون )اما چه فایده ...2هفته دیگه ترم جدید شروع میشه و روز از نو, روزی از نو

راستش این روزا که خیلی کار داشتم و در روز فقط 2 ساعت خواب خوراکم بود (!) خیلی هوس تفریحات سالم کرده بودم....

حالا این تفریحات که هی مثل خوره به جونم افتاده بود چیا بود؟؟؟

دلم وبمو می خواست...

            وبگردیه دوس جونامو می خواستComputer...

                           کل کل با ریحون و سنا و ساقی رو می خواست...

                                                                  رسیدگی به "من" می خواست!

این "من" شامل: حمام به میزان زیاد...زیرا 1هفته رنگ آب به خود ندیده بودیم!

دو جین شانه...جهت باز کردن گره های کور موهایمان(ایکون رو داشتین؟! )

یک عدد سفید کننده...جهت پوست سیاهه برنزی مان

چند عدد ادکلن....اینو دیگه خودتم میدونی برای چی!! اثرات همون حمومه

(حالا شما تصور کنین تو این روزا که شوکول منو دیده...چی دیـــــده ! Peppyخوبه پشیمون نشده از انتخابش)

از همه اینا مهمتر...

دلم کادوهای خوشگل و کوچولوی ولنتاین می خواست02000000...این روزا پشت هر ویترینی چندتا عروسک و جعبه کادو و خنزر پنزر می بینی که دلت میــــــــره براشون02300000

وااااااااااااای خدایا....من همشونو می خواااام که به شوکول کادو بدم و بعد بشه مال خودم!

دیگه به هزار بدبختی به این دل بییییییییییب شده وعده وعید میدادیم که چند روز دیگه هم صبر کن....تــــــــــــا امروز

امروز عصر یک عدد سوگول بانوی تمیز ,خوشگل,سفید,خوشبو و...جلوی شوکول خان ظاهر شدن

شوکول که اول نشناخت....اما بعد از صدام فهمید من همونی ام که چند روز پیش...Gnome

با هم رفتیم سراغ اولین خرید آقا داماد...کت و شلوار

ایندفعه نوبت ذوق مرگیدگی یه آقامون بود! رفتیم الماس شرق و احمد آباد و سناباد...حسابی گشتیمو این تفریحات سالمه به آرزوش رسید...همسری یک کت و شلوار هم پوشید و پسندیدیم...اگه قسمت باشه پنج شنبه می خریمش...به همراه مخلفاتش !

حالا یک خبر!

به امید خدا قراره 2 اسفند 1389 که میلاد حضرت رسول اکرم(ص) و امام جعفر صادق (ع) هست...ما به عقد دائم هم دربیایم...

تا اون روز 2 هفته بیشتر نمونده و خیلی بی قراریم...این روزا همش بازاریم برای خریدهامون....چندوقت پیش هم مامان برام لباس روز عقدمونو دوخت...یعنی همون روبروکنون خودمون...اولین باری که داماد منو میبینه

خیـــــــلی ساده و ملوسه...دوسش دارم

و خبر بعدی اینکه....قراره 6 فروردین 1390 مراسم نامزدی ای در تالار برامون بگیرنsmiley1631.gif

پدرشووری و بابا چند روز پیش رفتن و تالار رو برای 6 ام رزرو کردن...پارچه  ی نامزدی رو هم خریدمو رنگش واقعا تکه...اون هم در دست احداثه!

این کت شلواری هم که رفتیم بخریم برای همون نامزدیه...

واقعا راست گفتن که : "ان مع العسر یسری"

من که هنوزم باورم نمیشه قراره عقد و نامزدی گذاشته شده....انقده که برام دست نیافتنی بود

تا وقتی هم که اون روزا نرسه نمی تونم باورش کنم...

دوس جونای گلم...دعامون کنید

د.ن: این روزا همش تو فکر ماسک و زیبایی و وزن ام! دارم میرم ایروبیک و ماسک جوانه گندم با شیر هم میزنم...به همتون توصیه می کنمش...خیلی عالیه

شما هم چیز دیگه ای سراغ داشتید بهم بگید...عروس باید خوشگل باشه زیرا !!!

د.ن: تنها یک تحویل پروزه دیگه مونده که گروهیه و آسونه....اما در هر صورت ما همچنان درگیریم و دانشگاه دست از سر کچلمون بر نمی داره

د.ن: رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا (ع)رو به همگی تسلیت میگم...باشد که معنای واقعی اونها رو دریابیم...نه تنها قطره ای اشک

د.ن به همگی: دوستون دارم گویا....دل کندن از وب سخت شده چرا؟؟!I'm Sorry

بعدا نوشت:

۲۱ امین ماه گردمون مبــــــــــــــــــــــــارک شوکول جونم

این آخرین ماه گرد دورانه مجردیمونه گویا!!!

قالب نوم مبارک!

دست نوشته ی چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 0:54 AM به دست مبارک شوکول و سوگل | |

Design By : nightSelect.com